تبليغاتX
دریای خیال
دریای خیال

شبای بی ستاره

انگار یه قفل یا چسب زدن به دهنم که هیچی نگم..تا باز کنم که یه چیزی بگم دوباره بسته میشه !

شاید علتش این باشه که از همون بچگی یادم دادن که ساکت باشم...هرجا رفتم هی گفتن : هیس ! ساکت باش ! ......تو مدرسه و کلاس حرف می زدیم ، هی می گفتن ساکت . هرکی حرف بزنه از انضباطش کم میکنیم. و یه منفی می ذاشتن جلوی  اسممون ! ...تو مهمونی ها و مجالس یه ذره حرف می زدیم میگفتن. چی می گی ؟   حالا وقت حرف زدنه ؟ یا اینکه می گفتن : چیشششش. چه ربطی داشت....انگار یه چیزی سنگین می افتاد رو سرم و حالم رو می گرفت !

نتایجش این شد...اونقدر بهم گفتن : هیس . حرف نزن. که حالا کم حرف شدم....دیگه واسه بحث ها و موضوعات نظری ندارم که بدم ! ...دوستان گلایه می کنن که حرف بزن ! اما واقعا نمیتونم....دست خودمم نیست ! دهنم رو از چند سال پیش بستن !

گاهی هم به این نتیجه می رسم که کم حرف بودن من باعث میشه که حرفی نزنم کسی از دست من ناراحت بشه. اگرچه بعضی وقتا بدون فکر و از روی سادگی یه چیزی می گم...

لطفا دیگه نگویید : هیسسسسسس !

میخوام منم حرف بزنم حتی اگه چرت و پرت و بی ربط باشه !

نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 2:6 توسط زهرا Pink| |
دلم برای خوشنویسی و خطاطی کردن تنگ شده . آخرین باری که قلم به دست گرفتم سوم راهنمایی بودم و همیشه از 10 نمره ، 10 رو می گرفتم و اگر خیلی بد  و کثیف کاری میشد ، 9 کمترینش بود ! صدای قیژ قیژ قلم تو کلاس می پیچید و منم لذت می بردم ! :دی

http://www.7gardoon.com/files/test/2009-02-26_15~14-1.jpg

یک عدد قلم تراشیده شده + مرکب+دوات + کاغذ روغنی حاشیه دار ، برای نوشتن یک خط دلتنگی !

نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 19:54 توسط زهرا Pink| |
چندماه پیش و یک روزی مثل آن روز ، خواستم به او بگویم که چقدر پیراهن رنگ سفید به او می آید...اما نشد....زمین و زمان دست به یکی کردن تا با حرفی ناگفته از آنجا خارج شوم !
نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 0:24 توسط زهرا Pink| |

خیلی وقته دیگه بارون نزده                             رنگ عشق به این خیابون نزده 

خیلی وقته ابری پر پر نشده                                 دل آسمون سبک تر نشده

مه سرد رو تن پنجره ها                                      مثل بغض توی سینه ی منه

ابر چشمام پره اشکه ای خدا                              وقته شه دوباره بارون بزنه

خیلی وقته که دلم ، برای تو تنگ شده  

       قلبم از دوری تو بدجوری دل تنگ شده

بعد تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست            کوه غصه از دلم رفتنی نیست

حرف عشق تو رو من با کی بگم                        همه حرف ها که آخه گفتنی نیست


نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 2:25 توسط زهرا Pink| |

از انقلاب تا آزادی

از هفت تیر تا ولیعصر

فکر کنم 7-8 کیلویی باید کم کرده باشم ...

خدا خیرشون بده با این راهپیمایی ها ، ما رو به  یاده ورزش و پیاده روی و تناسب اندام انداختن :دی

___________________________________

_ماهواره تصاویر راهپیمایی های اخیر رو نشون میده و من عین جغد ، مردم رو با دقت نگاه می کنم تا خودم رو پیدا کنم !

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 2:42 توسط زهرا Pink| |
خرداد 86 این وبلاگ ساخته شد.وبلاگی بود برای نوشتن شعرها و نثرهای عاشقانه. که بعد از مدتی فهمیدم که کسی به این جور وبلاگها اهمیت نمیده و نوشتن شعر و نثر و چرت های عاشقانه مساویست با صفر...کم کم تغییر روش دادم و سعی کردم از خودم بنویسم. از فکرهایم و سلیقه و علایقم. از  لذت بخشها و برعکس ، آزار دهنده ها !سال 87 برای این وبلاگ سال خوبی بود...یک دوست خوب ، هر روز به این وبلاگ سر می زد و کامنت می گذاشت. کامنت هاش همیشه به دل می چسبید...آسانسور در تموم کامنت دونی ها روشن شده بود و چه لذتی می بردم. در 22 خرداد87 و پست "تولدت مبارک"، از اون دوست تشکر کردم. بعد از مدتی شبهای بی ستاره ، واقعا بی ستاره شد و همه آسانسور ها خاموش. و آن دوست وبلاگ ما رو فراموش کرد و رفت. اکنون بعد از گذشت یک سال حسرت گذشته رو میخورم و برای بالا بردن کامنت دونی ها و پیدا کردن دوستان خوب ، تو وبلاگهای بلاگفا ول می گردم.

سه سالگی این وبلاگ مبارک !

خوشحالم که عمر وبلاگ نویسی ام  داره بالا میره !

نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 16:9 توسط زهرا Pink| |
اولین بار است که از یک شخصیت س ی ا س ی دفاع میکنم.من هم ربان سبز به دور دستم بستم اما خوب میدانم که بی فایده است و من اجازه ندارم رای بدم (!) چراش بماند. یک دلیل خصوصیست ! به خاطر یک سری مسائلی که ناخواسته از زمان به دنیا آمدنم با من همراه بوده و اجبارا باید تحمل کنم و به خاطر آن اجازه هرگونه شرکت در فعالیت های اجتماعی را ندارم. نه فقط انتخابات...من نه می توانم به دانشگاه بروم. نه می توانم گواهینامه بگیرم. نه میتوانم.......میدانم براتون سواله و می پرسید چرا ! فقط قسمتی از جوابم رو می گویم..."شناسنامه ندارم" به دلایلی !رنج و عذاب می کشم که هیچ کاری نمی توانم انجام دهم..مطمئنا روز جمعه به من می گویند بدون شناسنامه حق شرکت در انتخابات رو نداری پس هری ! 3 سال است می توانم شناسنامه دار شوم. اما اقدام نمیشود...سه سال است تصمیم به تغییرنام گرفته ام ، اما نام مورد نظر و برازنده من پیدا نمیشود. هرچی اسم انتخاب می کنم همه مسخره میکنن !حالا از این مسائل بگذریم...این ربان سبز دور دست من فقط نشانه همرنگ جماعت بودن است. فقط نشانه سادات بودن و هم فامیلی بودن من با میرحسین است. فقط یک حمایت خالی و بی عمل ...من هم میخوام رای بدم..من هم دل دارم ..نگویید نمیشه !
نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 2:16 توسط زهرا Pink| |
خواب و خوراکم شده تراوین..صبحها تو حالت خواب و بیداری به تراوین فکر می کنم و خودم رو به زور بیدار می کنم که بیام به دهکده هام سر بزنم و منابع رو ارتقا بدم

لاگین می کنم اما با ترس و دلهره از اینکه باز کدوم بیکاری به من بیچاره حمله کرده...نیرو می سازم تا من به دیگران حمله کنم. تموم تلاش ها و حمله های من ، برای افزاش منابعه !

Sims رو به کلی فراموش کردم.این اینترنت منو از سیمز دور کرده....مخصوصا حالا که Sims 3 هم وارد بازار شده و شدیدا تو فکر خریدش هستم

پ.ن : این وبلاگ تا چند روز دیگر وارد 3 سالگی خواهد شد

پ.ن 2 :  در پستهای بعدی  Sims 3 رو با امکانات جدیدش معرفی می کنم

نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 21:4 توسط زهرا Pink| |
از جلوی مغازه کارت فروشی رد میشدم که چشمم به این کارت افتاد. خیلی جالبه...


نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 18:42 توسط زهرا Pink| |
انگار همین دیروز صبح بود که مامان دردش گرفت ....انگار همین دیروز بود که من کلاس اول بودم و اون به دنیا اومد...انگار همین دیروز بود که من و مامانم داشتیم بهش نشستن رو یاد می دادیم. انگار همین دیروز بود که من تاتی تاتیش می کردم ...انگار همین دیروز بود که هفت سالگیش رو دیدیم و رفت به کلاس اول....آلبوم عکس دوران ابتداییش هنوز هست. از اول تا پنجم..به سرعت باد گذشت. وارد راهنمایی شد...جوشهای صورتش در اومد. رشد کردنش رو احساس کردیم..دوسال هم گذشت..همزمان با تغییر مکان ما وارد سوم راهنمایی شد...اون کوچولویی که دیروز به دنیا اومد حالا وارد دورانی شده که هم داره انگلیسی یاد میگیره و هم درس ریاضیش وارد معادلات و جبر و اینا میشه...باورم نمیشه خواهر فنچ 14 ساله من امسال به دبیرستان میره و وارد مقطعی میشه که خواهر بزرگترش یک اشتباه کرد و.........خدای من ! فائزه به من رسید !
نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 16:21 توسط زهرا Pink| |