نـــفـــس پایــــیــــز
شبای بی ستاره
با دلی روشن ، در این ظلمت سرا افتاده ام نور مهتابم که در ویرانه ها افتاده ام سایه پرورد بهشتم ، از چه گشتم صید خاک ؟ تیره بختی بین ، کجا بودم کجا افتاده ام جای در بستان سرای عشق می باید مرا عندلیبم ، از چه در ماتم سرا افتاده ام پایمال مردمم ٬ از نارسائی های بخت سبزه ی بی طالعم ٬ در زیر پا افتاده ام خار نا چیزم ، مرا در بوستان مقدار نیست اشک بی قدرم ٬ ز چشم آشنا افتاده ام تا کجا راهت پذیرم یا کجا یابم قرار برگ خشکم ٬ در کف باد صبا افتاده ام بر من ای صاحب دلان رحمی که از غمهای عشق تا جدا افتاده ام ٬ از دل جدا افتاده ام لب فرو بستم رهی ٬ بی روی گلچین وامیر در فراق همنوایان ٬ از نوا افتاده ام در سراشیبی دل بستن و عشق ٬ آمدی تا که بپرسی حالم درب چوبی دلم را تو زدی چند سالی است که در خانه دلم آشوب است چند سالی است که من تنهاترین تنهایم چه کسی می داند دل من گوشه این سینه چرا می شکند شاید این روزن دل ٬ سوی دریا باز است بهتر است تا که قلم بردارم ٬ روی برگ دل پر وسعت خود بنویسم دل من رنگ شقایق دارد وه چه شوقی دارد ٬ شستن پنجره دل با آهی وه چه شوقی دارد ٬ حوض پر آب حیاط من خاکی به چه اندازه ز دریا دورم چه صفایی دارد ٬ بغض آهسته باران بهار ٬ برتن حوصله سبز درخت چه صفایی دارد ٬ خانه در ریزش یک دم باران ٬ بوی آب و گل و کاه و چه زیبا و تماشایی تر ٬ یاد آن خاطره ها و لحظه نازک بشکستن احساس دلم عاشق هرکس شدم او شد نصيب ديگري دل به هرکس دادم او هم زد به قلبم خنجري من سخاوت ديده ام دل را به هرکس مي دهم شر م دارم پس بگيرم آنچه را بخشيده ام و من سلام می کنم به تنهایی چه سر زده آمدی و تنهایی پاسخ می دهد من باید زودتر از اینها به کنار تو می آمدم من مال تو هستم...و تو بی من نمی مانی تا آخر با تو خواهم بود و تنهایی شد یار همیشگی من یاری که هیچ وقت مرا رها نخواهد کرد و من تا به نهایت رسیدن نفسم با او زندگی خواهم کرد نویسنده : خودم (زهرا) دوباره روح سرگردان و سرد مرگ دوباره تازیانه های بی رحم و بلورین تگرگ دوباره ریزش ناگزیر و اجباری و قتل عام برگ تکرار کنند قصه های تلخ و روزهای نا امیدی مرا روح من دیگر مس هر چه نور ٬ هرچه شور و هرچه شعور چه عذابی بود آن روز آن روز که بر می داشتند پنجره های دلم را و بر جای آن می کشیدند دیواری ضخیم از آجرهای تردید و اضطراب ٬ تا مبادا کلبه دلم را ٬ کلبه خالی از عشق و مملو از تنهاییم را کور سوی نور امید روشن کند دیگر ز امید نا امیدم دیگر شسته اند معنا و مفهوم خورشید را از ذهن من در افکارم باران نیست ٬ رود نیست ترانه و سرود نیست بردند از من غرور را سرور را ٬ شعر و احساس و شعور را کشتند در من زندگی را عشق را ٬ بندگی را در سینه ام مدفون شده اجساد ناکام ٬ اجساد بی نام آمال و آرزوهایم باز حرغ دل یک بیدل افسرده حال باز تنها شده ام............... با تو بودن است. نزدیک ٬ دور سیر ٬ گرسنه رها ٬ اسیر دلتنگ ٬ شاد آن لحظه ای که بی تو سر آید مرا مبادمفهوم مرگ من در راه سر افرازی تو ٬ در کنار تو مفهوم زندگی است . معنای عشق نیز در سرنوشت من با تو ٬ همیشه با تو ٬ برای تو ٬ زیستن.. جمعه ی متروک جمعه ی چون کوچه های کهنه ، غم انگیز جمعه ی اندیشه های تنبل بیمار جمعه ی خمیازه های موذی کشدار جمعه ی بی انتظار جمعه ی تسلیم خانه ی خالی خانه ی دلگیر خانه ی دربسته بر هجوم جوانی خانه ی تاریکی و تصور خورشید خانه ی تنهایی و تفال و تردید خانه ی پرده ، کتاب ، گنجه ، تصاویر آه ، چه آرام و پر غرور گذر داشت زندگی من چو جویبار غریبی در دل این جمعه های ساکت متروک در دل این خانه های خالی دلگیر آه ، چه آرام و پر غرور گذر داشت در کنار کلبه تاریک من پا گرفته اید ای واژه های تلخ تنهایی ای عابران خسته سرنوشت ای ورق های پاره شده در غبار سهمگین آیا کسی مرا در خاطرات اشکهایش می شناسد؟ آیا عابران کوچه های غم فقط برای یک لحظه کنار پنجره رازهایم می نشینند تا قصه ملکه قصر ماتم را باز گویم ؟ با شمایم ای آدمهای شیشه ای ! من در حسرت یک تبسم صمیمی مانده ام ای کوچه های گلی رویا آیا گامهای دیروز کودکی ام را با شادی به من باز می گردانید؟ با شماهایم ای اسطوره های قصر ماتم می شناسیدم ؟ زخمی ام زخمی سراپا می شناسیدم ؟ با شما طی کرده ام راه درازی را خسته ام خسته می شناسیدم؟ این زمان گرچه ابری پوشانیده است رویم من همان خورشید تابانم می شناسیدم ؟ این چنین بیگانه از من رو مگردانید در کف فرهاد تیشه من نهادم ٬ من من شکستم بیستون را ! من من همان مهربان سالهای دورم رفته ام از یادتان یا می شناسیدم ؟ نام من عشق است می شناسیدم؟ من به بودنش نیازمند شدم وقتی که دیگر رفت من در انتظار آمدنش نشستم وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم وقتی که او تمام کرد من شروع کردم وقتی او تمام شد من آغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن مثل تنها مردن بسم بود نفس بی کسیم زنده دلان قطع کنید سینه ام چاک کنید این غبار سیه از روی رخم پاک کنید به چه کار آید این چشمه خون ؟ این تن مرده مرگ که تن زنده من کرده چنین آواره از کف سینه ام آید بیرون ببرید ببرید در بیابان سکوت ! زیر مشتی لجن و سنگ سیه خاک کنید !!! یادگار است ز عشقی سوزان که بود گرم و فروزنده هنوز عشق همان گونه که بنیان مرا سوخت از ریشه و خاکستر کرد غرق در حیرتم از اینکه چرا مانده ام زنده هنوز گاهگاهی که دلم می گیرد پیش خود می گویم ، آنکه جانم را سوخت یادی آرد از این بنده هنوز ، سخت جانی را بین که نمردم از هجر ، مرگ صد بار به از بی تو بودن باشد ، گفتم از عشق تو من خواهم مرد ، جون نمردم ، هستم ، پیش چشمان تو شرمنده هنوز گرچه از فرط غرور اشکم از دیده نریخت بعد تو لیک پس از آن همه سال کس ندیده به لبم خنده هنوز گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت سالهاست که از دیده برفتی لیکن دلم از مهر تو آکنده هنوز دفتر عمر مرا دست ایام ورق زده است زیر بار غم عشق قامتم خم شد و پشتم بشکست در خیالم اما همچنان روز نخست تویی آن قامت بالنده هنوز در قمار غم عشق دل من بردی و با دست تهی ، منم آن عاشق بازنده هنوز آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش گر که گورم بشکافند عیان می بینند زیر خاکستر جسمم باقی است آتش سرکش و سوزنده هنوز...........

خودم دانستم
از همان نگاه گيجش فهميدم
دلش شكسته بود
درجا پشيمان شدم
اما ديگر فرصتي نبود
مانند تكه ابري سبك از پله ها به سرعت پايين مي رفت
زير باران به او رسيدم
فرياد زدم: (( مرا ببخش! مرا ببخش! ))
برگشت و به من نگاه كرد و با همان نگاه آشناي قديمي گفت:
(( زير باران چرا ايستاده اي؟ ))
| Design By : Night Skin |

