نـــفـــس پایــــیــــز
شبای بی ستاره
وزش طلمت را می شنوی ؟ من به نومیدی خود معتادم این چه عشقی ست که در دل دارم من از این عشق چه حاصل دارم می گریزی ز من و در طلبت باز هم کوشش باطل دارم نمينويسم، چون ميدانم هيچ گاه نوشتههايم را نميخواني، حرف نميزنم، چون ميدانم هيچ گاه حرفهايم را نميفهمي، نگاهت نميكنم، چون تو اصلا نگاهم را نميبيني، صدايت نميزنم، زيرا اشكهاي من براي تو بيفايده است، فقط ميخندم، چون تو در هر صورت ميگويي من ديوانهام به نظر من زندگي مثل قطاره..يكي سوار مي شه و يكي پياده مي شه...وقتي به دنيا اومديم مسافر بوديم و سوار قطار شديم تا به مقصد برسيم..هيچ بليطي و يا پولي هم نداديم خيلي ها به مقصد رسيدن و از قطار زندگي پياده شدن ولي ما هنوز بر روي يكي از صندلي هاي قطار زندگي نشسته ايم و معلوم نيست كه كي به مقصد برسيم... افراد موفق به تاريكي ها دشنام نمي دهند بلكه شمع روشن مي كنند و به راه خود ادامه مي دهند قطار مي رود تو مي روي تمام ايستگاه مي رود و من چقدر ساده ام كه سال هاي سال در انتظار تو كنار اين قطار رفته ايستاده ام و هم چنان به نرده هاي ايستگاه رفته تكيه داده ام
خوشحالم که بلاخره دیروز بارون اومد و حال و هوای خوبی به اتاق سرد و بی روح من داد خوشحالم که زمین خیابان ها به حمام می رن گنجشک ها آب می خورن گیاهان جون می گیرن و آدمها نفس می کشن ! وقتی بارون میاد خدا رو شکر کنیم نه اینکه بگیم : اه اه...بارون اومد و زندگی ما رو خیس کرد بارون رو دوست داشته باشیم هرچند که به زندگی ما خسارت وارد می کنه
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم


| Design By : Night Skin |

