تبليغاتX
یادداشت های صورتی
يادداشت هاي صورتي
شباي بي ستاره
یکشنبه سی ام دی 1386

امشب اگر فردا شود ، عالم پر از غوغا شود

شور حسيني هر طرف ٬ از ما سوا برپا شود

امشب حسين بي علي ، دارد سپاه و لشگري

فردا به دشت كربلا ، بي يار و ياور مي شود

امشب صداي خواندن قرآن رسد از هر طرف

فردا صداي العطش از كودكان برپا شود

امشب به دست شاه دين ، باشد سليماني نگين

فردا به دست كوفيان اين حلقه يغما مي شود

+ نوشته شده در 2:15 توسط زهرا Pink.
جمعه بیست و هشتم دی 1386

فرار رسیدن تاسوعا و عاشورای حسینی رو تسلیت می گم

+ نوشته شده در 1:38 توسط زهرا Pink.
دوشنبه بیست و چهارم دی 1386

اگه دستم به جدایی برسه
اونو از خاطره ها خط می زنم
از دل تنگ تمومه ادم ها
از شب و روز خدا خط می زنم
اگه دستم برسه به اسمون
با ستاره ها قیامت میکنم
نمی ذ ارم کسی عاشق نباشه
ماه و بین همه قسمت میکنم


وقتی گاهی من و دل تنها می شیم
حرفهای نگفتنی را میشه دید
میشه تو سکوت بین ما دوتا
خیلی از ندیدنی ها رو شنید
قصه جدایی ما آدم ها
قصه دوری ماست از خودمون
دوری من و تو از لحظه عشق
قصه سادگی گمشدمون


اگه دستم به جدایی برسه
اون از خاطره ها خط می زنم
از دل تنگ تمون آدم ها
از شب و روز خدا خط می زنم
اگه دستم برسه به آسمون
با ستاره ها قیامت می کنم
نمی ذارم کسی عاشق نباشه
ماه و بین همه قسمت می کنم

+ نوشته شده در 19:36 توسط زهرا Pink.
پنجشنبه بیستم دی 1386
زمستون رو با تمام سردیهاش و گرفتاریهاش دوست دارم

نمی دونم چرا

فقط میدونم که به من حس خوبی میده

حس می کنم تو زمستون نفس تمیز تری میکشم

دیدن شادی بچه ها ٬ برف بازیهاشون و ساختن آدم برفی هاشون برای من لذت بخشه !

نسکافه خوردن در یک روز برفی برای من خیلی انرژی زاست همون قدری که پشت پنجره می ایستم و به زیبایی طبیعت

خیره میشم.

اگرچه زمستون سرده و نمیشه زیاد از خونه بیرون اومد ولی

سفید شدن طبیعت ٬ تمیز شدن هوا ٬ شاد بودن بچه ها  ٫ خیلی زیباست

 

+ نوشته شده در 0:36 توسط زهرا Pink.
جمعه چهاردهم دی 1386
دلم برای کودکی ام تنگ شده !

اون موقع  ها :

هیچ چیز رو نمی فهمیدم...

برای عاشق شدنم زود بود

دلم پاک بود....

خوب و بد رو تشخیص نمیدادم (چه خوب بود که آدم ها هیچ وقت بدها رو تشخیص نمیدادن)

و از همه مهمتر در دوران کودکی ام همه مرا دوست داشتن و هیچ وقت پشت سر من حرف نمی زدن و دلم رو نمی شکستن

دلم برای کودکی ام تنگ شده

چون اون موقع ها هیچ غم و غصه ایی نداشتم

اگه هم غصه داشتم فقط به خاطر نداشتن عروسک بود و چیزهایی که پدر و مادرم برام نمی خریدن

کاشکی الان هم مثل دوران کودکی چیزی از عشق نمی دونستم

 

 

+ نوشته شده در 18:53 توسط زهرا Pink.
سه شنبه یازدهم دی 1386
آدم بعضی وقتا مجبوره :

 بر خلاف میلش عمل کنه

مجبوره که به حرف دلش گوش نده

مجبوره رو دلش پا بذاره

مجبوره مغرور بشه و به دلش توجهی نکنه که چی می خواد

------------------------------

بعضی وقتا آدم ناچار می شه اون چیز یا اون کسی رو که دوست داره فراموش کنه . چرا ؟

چون حقش نیست یا اینکه نباید اون چیز یا اون کس رو داشته باشه

مجبور میشه چشماشو ببنده و دیگه به علایقش نگاه نکنه

- دیگه آرزو نکنه

 دیگه مثل گذشته احساس عشق و علاقه نکنه

یک شخصی مجبور شده که پا روی دلش بذاره و کسی رو فراموش کنه..این شخص داره به خودش زور می کنه که از شخص مورد علاقه اش متنفر بشه و برای همیشه فراموشش کنه اما وقتی به ته دلش مراجعه می کنه می بینه که نمی تونه

چه بتونه  و چه نتونه بازم باید این کار رو انجام بده

تکلیف اون دلی که نمی خواد  این طوری بشه چیه ؟

+ نوشته شده در 23:48 توسط زهرا Pink.
دوشنبه دهم دی 1386
همه چیز سرد

حتی دل آدمها

+ نوشته شده در 2:8 توسط زهرا Pink.
یکشنبه دوم دی 1386

 بسوزي دل بسوزي
ببين منو گذاشتي به چه حال و روزي
بسوزي دل بسوزي
ببين ميسوزم از آتيش تو شبانه روزي

بسوزي كه منو دربدر و آواره كردي
تازه اول راه زندگي بيچاره كردي
يه روز سواره بودم ، بي سبب پياده كردي

الهي خون بشي تيكه بشي آتيش بگيري
من و كشتي الهي عاقبت تو هم بميري
چيكارت كرده بودم كه واسه ام خواستي اسيري

بسوزي بسوزي اي دلم بسوزي
بسوزي بسوزي اي دلم بسوزي

بسوزي دل بسوزي اي دلم بسوزي
ببين منو گذاشتي به چه حال و روزي
بسوزي دل بسوزي اي دلم بسوزي
ببين ميسوزم از آتيش تو شبانه روزي

بسوزي كه منو دربدر و آواره كردي
تازه اول راه زندگي بيچاره كردي
يه روز سواره بودم ، بي سبب پياده كردي

الهي خون بشي تيكه بشي آتيش بگيري
منو كشتي الهي عاقبت تو هم بميري
چيكارت كرده بودم كه واسه‌ام خواستي اسيري

ديگه نه ... نه ... نه نميخوام بازم بسوزم
ديگه دوست ندارم چشمامو كنج در بدوزم
تو رو ميكنم از سينه و ميندازم به دريا
ميخوام بيدل شم شايد عوض شه روز و حالم

بسوزي بسوزي اي دلم بسوزي
بسوزي بسوزي اي دلم بسوزي
بسوزي بسوزي اي دلم بسوزي
بسوزي بسوزي اي دلم بسوزي




+ نوشته شده در 1:49 توسط زهرا Pink.
شنبه یکم دی 1386

گرد آمدیم:
شبچره ای بود و آتشی،
گفت و شنود و قصه و نقلی ز سیر و گشت ...
وقتی که برشکفت گل هندوانه، سرخ
در اوج سرگذشت
یلدا، شب بلند، شب بی ستارگی
لختی به تن طپید و به هم رفت و درشکست
با خانه می شدیم که گرد سپیده دم
بر بام می نشست

 

به یاد یلدا این شب مشکین فام

 

درود بر ایرانیان

بلندترین شب سال را یلدا یا تولد خورشید می گویند
شب مشکین فام یلدا هزاران گوی و واگویه دارد یکی از هزاران گفتن هم غنیمتی است در این روزگار فراموشی
شبی که به بلندای زلف معشوق است و میشود یک عمر آبرو را در آن باخت
شبی که برای دلسوختگان یک قرن میگذرد
شبی که میتوان یک دیوان با بیتهای سوخته گفت

یلدا شب اول زمستان و شب آخر پاییز است و آن درازترین شبها در تمام سال است در این شب ایرانیان با روشن نگاه داشتن آتش و چراغ ها, خورشید را یاری می کنند تا در نبرد اهریمن تاریکی پیروز گردد
نخستین روز دی ماه خرم روز نامیده میشود که طولانی ترین شب سال یلدا را پشت سر گذاشته و طلوع مجدد خورشید و نور و روشنایی را بشارت می دهد بشارت برای روزهایی روشنتر و همواره با برف و حضور پیش از پیش خورشید این تک ستاره فروزان

 

یلداتون مبارک

 

 

+ نوشته شده در 0:26 توسط زهرا Pink.