همونجایی که برای اولین بار با دوستت قرار گذاشتی......همونجایی که هر وقت از کنار حوض آبش رد میشی ٬ قطرات آب به صورتت میخورن و مثل چی کیف میکنی....همونجایی که که روزی صد دفعه از اونجا رد میشی.......همونجایی که هر وقت بخوای با مترو جایی بری ٬ باید بری اونجا.......همونجایی که هر وقت دلت برای عروسی و کارت های محتلف تنگ میشه ٬ میری اونجا و از پشت ویترین به زوج هایی که مشغول انتخاب کارت هستن نگاه میکنی.......همونجایی که راهت به پاساژ علائدین نزدیک تر میشه ٬ تا دقیقه به دقیقه پاشی بری اونجا و یه عالمه برنامه و قاب و آویز موبایل بخری......همونجایی که راهت به باغ سپهسالار نزدیک تر میشه تا واسه خرید کیف و کفش جیب بابات رو Empty کنی :دی.......همونجایی که یه کثافت خونه ای به نام مجلس هست و هر وقت نمای مثلثی شکلش رو می بینی یاد کلاه های جشن تولد و دلقک ها می افتی........بهارستان !
خیابان گرگان منتفی شد. و فردا به این محل نمی دونم چی چی نقل مکان می کنیم.گرچه این محله رو دوست ندارم و دلم میخواست به بالای شهر بریم ٬ اما از خیلی لحاظ کارمون راحت تر شد . این یکسال رو دندون رو جیگر می ذارم تا شاید به اونچه که دوست داشتم برسم.طبقه ششم. خوشحالم که آسانسور داره. اما وای به حال روزی که برقا بره . ( زهرا نگران شد) سه خوابه. از دست خواهرت راحت میشی. دیگه کسی نمیتونه موقع خوابت تق تق تق در بزنه و بگه با کمدم کار دارم ( زهرا خوشحال شد)۱۰۰ متره. از این خونه ای که فعلا توش هستیم بزرگتره.جون میده واسه غلتیدن و گرگم به هوا بازی کردن ( زهرا ۶ ساله شد) میشینی توی اتاقت. در رو روی خودت قفل میکنی و با خیال راحت و با آرامش کتاب و مجله میخونی ( زهرا به سن خودش برگشت) غروب ٬ دم پنجره اتاقت می ایستی و از طبقه ششم به شهر نگاه می کنی. و زرت و زرت عکس میگیری (زهرا رویایی و احساساتی شد)
................................................ (زهرا خوابش گرفت)
در زمان تایپ این پست ٬ دلمان برای یک نفر تنگ است .
+
تاريخ یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 4:33 نويسنده زهرا Pink
|
باز هم گرما..چی می کشیم از این گرما ، زیر گردن ، پشت گردن ،شکم ،کمر و.....همش خیس خیس.
ما خانومای بدبخت هم که باید عذاب جهنم رو در این دنیا بکشیم..ساعت 12 ظهر هم گرما منو از خواب بیدار میکنه..انگار وقتی هوا گرمه و خیس عرقی خیلی عصبی هستی و دوست داری با یکی دعوا کنی. مدام می گی : اوف و پارچه پیرهنت رو بالا و پایین می کنی. کولر که دقیقه به دقیقه آب میده و صدای همسایه رو در میاره..پنکه هم که سرش دعواست و نمی تونی بیاری توی اتاق خودت..
پس هیچی نگو !
عرق کن !
بو گند بگیر
کثیف شو
لاغر شو
و دو ماه دیگه صبر کن !
+
تاريخ سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 23:10 نويسنده زهرا Pink
|
این روزها به شدت کم خواب شدم. روزی کمتر از 6 ساعت می خوابم و آن هم تکه تکه...می خوابم بیدار می شوم ، دوباره میخوابم و باز هم بیدار میشوم ، قبل از شام هم میخوابم و باز باید برای شام بیدار شوم ! و این طرز خواب و سر درد هایی که برایم آورده، مانعی برای انجام کارهای مورد علاقه ام است.البته مقصر خودم هستم.خودم باعث شدم که برنامه خوابیدن من بهم ریخته شود..از وقتی که توانستم با ایرانسل به صورت رایگان به اینترنت متصل شم با خودم گفتم چه بهتر تا وقتی که این طوری است نهایت استفاده را می برم.. و من دیوانه :دی از ساعت11 شب (گاهی وقتا هم از ساعت 10)الی 8 یا 9 صبح دراینترنت می چرخیدم. در بین این ساعت ها هم اینترنت مشکل پیدا میکرد و منم هم یه چرتکی می زدم...و حالا هم دارم ثمره اش رو می بینم...خواب های تکه تکه ، سردردهای شدید...و غیره :دی . می ترسم این کم خوابی و نداشتن انرژی کافی ،در موقع اسباب کشی باعث دردسر شه...حال این کم خوابی بماند ! چه خواب هایی می بینم من ! عجیب و غریب ! گریه دار و خنده دار ! رنگی و سیاه سفید ! دعوا و بزن بزن و عاطفی و.....
چند شب پیش خواب دیدم خانه ایی بسیار شیک در یک مجتمع مسکونی پیدا کردیم و اتاق خواب من بسیار کوچک ولی دل باز که پنجره اش رو به یه پارک باز میشد..
دیشب هم خواب عروسی دختر عمه ام رو دیدم..البته این خواب چند سکانسی بود :دی . سکانس بعد ، مدرسه بود..من در مدرسه بودم زنگ زبان انگلیسی و من به خاطر تلفظ اشتباه یک کلمه از کلاس اخراج شدم و بعدش من از موقعیت سو استفاده ، و از مدرسه فرار کردم :دی ....سکانس بعد ، من تو آسمونها بودم داشتم پرواز میکردم..یک نفر که کنارم ایستاده بود یک اسب رو به طرف آسمون بالا کشید و من سوار اون اسب شدم و به زمین برگشتم. آخه این دیگه چه خوابی بود ؟

خواب مدرسه و دانشگاه دیدن اصلا عجیب نیست . چون این روزا دغدغه اصلی فکری من بعد از اسباب کشی ، همین ادامه تحصیل و دانشگاه هستش. شب و روز دعا میکنم به یک خونه نقل مکان کنیم که در نزدیکیش یک هنرستان فنی و حرفه ای یا کار و دانش جهت ادامه تحصیل در رشته کامپیوتر وجود داشته باشه و من با یاری خدا و تلاش و کوشش خودم به اون چیزی که ندارم و حالا به دنبالش هستم برسم. و خودم رو از میون این همه حرف و حدیث و تمسخر نجات بدم. یکی می گفت برای موفقیت هیچ وقت دیر نیست. حتی اگر 90 ساله باشی..درسته..وقتی تو مجله خانواده سبز از یک پیرزن 70 ساله ایی نوشته بودن که تونسته بود گواهینامه بگیره. وقتی تو یک مجله ی دیگه نوشتن که یک پیرمرد 90 ساله تونسته لیسانس بگیره . چرا من نتونم ؟ چرا من نخوام اشتباه 5 سال پیش رو جبران کنم ؟بگذار کوچکترا ازمن جلو بزنن و زودتر وارد دانشگاه بشن...بگذار اونا زودتر از من فارغ التحصیل شن. این مهم است که من دیگر بیکار نخواهم بود و به پیشرفت و رسیدن به اون بالا بالاها و مهندس شدن و ... فکر میکنم . همین ! بازم از خدای خودم ، پدر و مادر ، و دل و جون خودم می خوام که در این زمینه کمکم کنن ! یاری ام بدن و اون انرژی رو که برای ادامه این مسیر لازم دارم ، بهم بدن ! و البته تشویق دوستان!

+
تاريخ یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 11:46 نويسنده زهرا Pink
|
بچه خوبی شدم و صبح ساعت 10 از خواب بیدار شدم. ولی هنوز احساس خواب آلودگی و کوفتگی در من احساس میشد. هر 2 دقیقه یک بار یک خمیازه ! مامان از آشپزخونه داد میزنه : بچه پاشو بیا صبحانتو بخور.خواهر لجبازی میکند و نیم ساعت بعد ، از خواب بلندمیشود و صبحانه کوفت می کند . منتظر بودم...منتظر یک مریضی. تعجب نکنید. من شب قبلش یک نصفه لیوان شیر خراب میل نمودم و منتظر یک مسمویت جانانه بودم. مادر جان وقتی فهمید که دخترش دارد پرپر میشود :دی سریعا یک عدد لیوان آبلیمو اورد تا این عمل خنثی شود. اما نخوردم (!) یک روز گذشته فعلا از مسمومیت عزیز خبری نیست. نه تلفنی نه اس ام اسی. نه ایمیلی :دی
حال امروز طبق اعتیاد ، به سراغ ننه کامپیوتر رفتم و به اینترنت متصلیدم . چندتایی از آهنگای جدید محسن یگانه رو دانلودیدم . اما بقیش رونتونستم بدانلودم. لینک مشکل پیدا کرده بود . گویا اون پشت از طرف محسن یگانه داشتن به من فحش میدادن که دختر جان ! به جای دانلود برو آلبوم ارجینال رو بخر...از آنجایی که خودمم هم دوست داشتم سی دی ارجینال رو داشته باشم راهی میدان انقلاب شدیم (جای دیگه رو سراغ ندارم) و یک عدد سی دی « نفسهای بی هدف » تهیه نمودیم. عجب آهنگای قشنگی. یکی از اونا رینگ تون موبایلم شد و بقیه هم در رم جا خوش کردن که بعدها هنگام سر رفتن حوصله توسط هندزفری گوش کنم.
سرگرمی تو شده بازی با این دل غمگین و خستم......یادت نمیاد اون همه قول و قرارایی که با تو بستم
................
با گوش دادن به ورژن جدید این آهنگ به یاد 5-4 سال پیش افتادم که برای اولین بار این آهنگ رو از روی یک وبلاگ شنیدم.
+
تاريخ پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 2:58 نويسنده زهرا Pink
|
دیروز آنتی ویروس رو حذفیدم و اینترنت سیکوریتی ۲۰۰۹ را دانلود و نصبیدم . چند ساعت بعد آپدیتیدم خوشحال بودم که به روزیدم
و Key برنامه تا ۲۰۱۱ اعتبار داره. اما ساعاتی بعد نالیدم ! (عجب مطلب قافیه داری شد
)
کاسپراسکای اینترنت سیکوریتی فرمود :
Your Key has been Blacklisted
The Update Feature is disabled and your computer can be infected
و یک سری زرت و پرت های دیگه
و به غیر از کاسپر ٬از خیلی کسا ضدحال دیدم 
+
تاريخ دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 3:2 نويسنده زهرا Pink
|
اونقدر عجله دارم که هر لحظه سرعت دویدنم رو تندتر میکنم . میدوم و میدوم. تندتر ولی خسته و تشنه تر. دلشوره داری که دیر برسی. انگار عزرائیل دنبالم کرده. به یه خیابون میرسم..ماشین ها عین الاغ بدون توجه به من و یه پیر زن رد میشن..نگاه ملتمسانه پیر زن جان رو می بینم که میگفت بیا به من کمک کن برم اون ور ! گرچه عجله دارم ولی هن هن کنان میرم طرفش و دستای پینه بسته و سردش رو میگیرم وای چه بوی مادر بزرگم رو میده !
از خیابون ردش می کنم . چندبار دعایم میکند و می گوید : الهی خوشبخت بشی ! خوشحال از انجا دور میشم..1 ساعت بعد به مقصدم می رسم و زیر نور خورشید روی صندلی منتظر میشینم !
مردم رد می شوند و فکر میکنن من دیوونم که نشستم زیر آفتاب و گرما ! اما من گاهی به همین خورشید عشق می ورزم ! با هزاران دلیل !
فردا میشود ! احساس می کنم استخوون درد گرفتم ! ساق پاهایم ! پیر شدم ؟ دارم قد میکشم ؟ نه بابا دیروز مسافتی را دویدم...اشکالی ندارد عوضش با اون گرما و دویدن ،کمی وزن کم میکنم و باربی تر می شوم...پس اشکالی ندارد دویدن در زیر آفتاب ! اصلا خیلی بهتر از هزارتا قرص های آشغال و رژیم های سخت و طاقت فرساست...من بهترین روش را برای لاغری پیدا کردم
وحالا هم دارم از درد ساق پا و ..... اذیت می شوم . اشکالی ندارد . عوضش روز پنج شنبه خاطره خوبی برایم ثبت شد
خدایا شکرت !
+
تاريخ شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 2:27 نويسنده زهرا Pink
|
یاد کارتون های دوران کودکی بخیر...کارتون هایی که هنوز هم بعضیهاشون پخش میشن و اون دوران شیرین رو برای من یاد آوری میکنن :
پلنگ صورتی : هنوز که هنوزه کارتون محبوب...و البته که خودمم شبیه اون شدم 
جودی ابوت : از شیطنت ها و با نشاط بودن جودی خوشم میومد..و گاهی خودم رو جای اون می ذاشتم
پنگوئن ها : از همه کارتون ها بیشتر با این خاطره دارم..واقعا منو یاد دوران بچگی میندازه...پنگوئن های خمیری شکل قطب شمال که مدام بهم می گفتن : واق واق ! 

خاله ریزه : پیر زنی که یادمه همش کوچیک میشد و توی سبدها می چرخید
فوتبالیست ها : کارتون پسرونه ای بود...اما منم نگاه می کردم..یاد سوباسا بخیر
تام و جری : هنوز هم می بینم و واقعا عاشقشم !
هادی و هدا :چیزی ازش یادم نمیاد. ولی مامانم می گه نگاه میکردم
علی کوچولو : یه جورایی ازش یادمه...تصویر واقعی یه پسر کوچولو که به نقاشی ها مونتاژش کرده بودن..
هایدی : دختر کوچولو با مزه که مثل خودم بود
و کارتون های دیگه که یادم نمیاد
چه روزای خوبی بود دوران کودکی
+
تاريخ چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 14:40 نويسنده زهرا Pink
|
گذر زمان نمی گذارد تا به خودم بیایم !
همه چیزهای طلایی را که می توانستم به بهترین شکل از آنها استفاده کنم از دست دادم!
زمان !
رفت
بازهم میاید
اما من باز هم از دستش می دهم
کمی به خودت بیا ای دخترک سر به هوا
یک روز زمانت تمام می شود
+
تاريخ یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 1:3 نويسنده زهرا Pink
|
بوی اثاث کشی میاد
بوی کارتن های خالی
بوی گرد و خاک
بوی بالا و پایین رفتن از پله ها
بوی غرغر کردن و گفتن : وای خسته شدم
بوی ذوق و شوق خونه ی نو
بوی کمک کردن تو چیدن وسایل خونه
و بوی گند اجاره دادن !
+
تاريخ چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 1:24 نويسنده زهرا Pink
|
نمی توانم محبت هایت را جبران کنم چون زیاد هستن !
نمی توانم بگویم دوستت دارم چون خیلی اذیتت کردم 
فقط میتوانم بگویم شرمنده تم !
مادرم !
روزت مبارک !
یواشکی دوستت دارم ! 

+
تاريخ دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 14:34 نويسنده زهرا Pink
|