نـــفـــس پایــــیــــز
شبای بی ستاره
به قرارهایی که داشتم. به کسانی که باهاشون بودم. به حرفایی که زدم. به سایت هایی که سر زدم. به کامنت هایی که گذاشتم. به اس ام اس هایی که فرستادم . به کسانی که تلفن زدم و..... بین این همه خاطره یک چیزی مبهمه..! یک اتفاقی افتاد که من نفهمیدم. یک اتفاقی که باعث ناراحتی یک نفر شد ! انگار در خواب بودم. و وقتی از خواب بیدار شدم کار از کار گذشته بود به قول سهراب : حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم ٬ و افتاد حکایت کن ازگونه هایی که من خواب بودم ٬ و تر شد خدایا خودت میدانی منظور من چیست خدایا خودت میدانی نگرانی من از چیست و برای کیست ازت میخواهم زودتر جواب سوالم رو بدهی و خیال ناراحتم را راحت کنی برای اون آسمون ابری ریزش برگا به روی زمین رعد و برق آسمون بارون بوی خاک و.................. ستاره اول : بلاخره چشمم به جمال ویندوز ویستا افتاد. ویندوزی پر فیس و افاده و نازک و نارنجی که واسه دیدنش باید خیلی به خرج بیفتی. ستاره دوم : در انتخاب کفش دقت کنید. طبق علاقه و سلیقه ام یه کفش صورتی رنگ پاپیونی خریدم که یه لنگه اش یکی از پاهام رو اونقدر اذیت کرد که به زخم و خون وخون مالی رسید و در نهایت کار به بتادین و پنبه و باند کشبده شد ! ستاره سوم : نمیدونم بهترین مکان در وسط شهر ( یه کوچولو بالای شهر) برای برقراری یه میتینگ خوب با دوستان کجا میتونه باشه؟ ستاره چهارم : امسال نیمه شعبان ، خیابون ها خاموشه خاموشه ! آقای احمقی نژاد دستور داده : حتی واسه امام زمان هم در مصرف برق صرفه جویی کنید و خیابون ها رو با آشغال هایی چون کاغذ و تیکه پارچه های لباس ننه تون تزیین کنید ستاره پنجم : با ساختن یک آی دی جدید انگار در دنیای اینترنت یکبار دیگه متولد شدم ! ستاره ششم : همچنان ، وقتی یاد کارها ، علایق و .. گذشته ام می افتم بی اختیار به خودم می خندم ! ستاره هفتم : اصلا من اینا رو دارم به کی می گم . وقتی کسی نظر نمیده ! گاهی حس میکنم که سکوت بهترین جواب است. پس من از این به بعد جواب فحش هایت ٬ کنایه هات ٬ نامهربونی هایت و تموم بدی هایت را با سکوت میدهم سکوت من چقدر تو را آزار میدهد. و این بهترین جواب من است دلم میخواد بخوابم و دو ماه دیگه از خواب بیدار شم . اگر او بود شاید همه چیز برایم قابل تحمل بود ! بی حوصله بی حوصله...بی حوصله تر از دیروز ، تنبل تر از همیشه. دیگه حوصله و انرژی کارهایی رو که دوست دارم ندارم. دیگه به خودم توجهی نمی کنم. فقط دارم با غصه های دیگران غصه میخورم با شادی هاشون می خندم. صدای دلم رو نمی شنوم.2 هفته اس که سیمز بازی نکردم.. 3 روزه که با موبایلم قهرم.امروز هم که باخودم لج کردم و ناهار دیر خوردم. فکر و خیالم رو هم که آزاد نمی ذارم ، اعصابم رو به خاطر وصل نشدن به اینترنت خرد می کنم. به وبلاگم و کامنت هاش ، به وبلاگ دیگران ، به پروفایلم در کلوب فکر می کنم..26 مرتبه رفرش رو می زنم ولی وصل نمیشه. عرق صورتم رو خیس کرده ، با دستم اونا رو پاک می کنم و مثل دیوونه ها خودم رو پرت میکنم رو تشک سفت و محکم تخت. اینترنت هم بی خیال. به یکی از دوستانم فکر می کنم که دیشب خوابش رو دیدم و براش نگرانم. مامان جان وارد می شود. یک لیوان شیر میدهد و من با اعصابی خراب لیوان رو پس میزنم و نمی خورم. دلم برای علایقم و به تموم چیزهایی که هر روز باهاشون مشغول بودم تنگ شده...سیمز - فتوشاپ - ورد - پاورپوینت و...... « زهرا جان یادته چقدر مشتاق بودی تا ویژوال بیسیک رو حتی به صورت نیمه و مختصر از روی کتاب یاد بگیری ؟ پس چی شد ؟ چه زود خسته شدی ! بی خیالش شدی. فقط چسبیدی به مجله روزهای زندگی و خوندن داستان های تلخ زن و شوهرها. به تو چه آخه ! آریان گرلز رو هم دیگه دوست نداری. هرچی توش نوشتی چرت و پرت بود. همش مثل افسرده ها رو تختت دراز می کشی و به اتفاقات گذشته فکر میکنی ! نمی خوای به این فکر کنی که کاسپر اسکای داره غر میزنه که بیا منو به روز کن ؟ نمیخوای زودتر بلند شی و اون دوقلوهای سیمز رو بزرگ کنی ؟ مگه نگفتی میخوای بفرستیشون دانشگاه و.... پس اون سی دی های آموزشی ترفند های فتوشاپ رو واسه عمه ات خریدی ؟ که همین جوری گذاشتی رو کیس ! دلت به حال این موبایل بیچاره نمیسوزه ؟ که همین جوری فقط داره شارژ تموم می کنه. یادت نیست واسه تعویض گوشیت چقدر پدر بابات رو در اوردی. چقدر علائدین رو بالا و پایین رفتی. حالا همین جوری انداختیش رو میز و تو خودت ولو شدی رو تخت و داری به این و اون فکر میکنی. خاک تو سرت زهرا ! پس اون همه برنامه ریزی چی شد ؟ » بله . تموم این حرفا با خودم بود. یه لحظه جوگیر شدم و خودم رو نصیحت کردم.می دونم که بی فایده س. واقعا این روزا بی حوصله شدم. و هزار حال دیگه ! و چند روزیست که این وبلاگ واقعا بی ستاره است حس می کنم گناهی مرتکب شدم !

با شکم نفخ کردنه و همون طور که نرمش می کنم خودم رو به دبلیو 30 می رسونم...راحت میشوم...اما ناگهان یاد اون همه شربت هایی می افتم که بابا جان در شیشه های نوشابه خانواده در یخچال گذاشته است
مادرم سالهای گذشته بهم می گفت که دختر اگه صبحانه نخوری بعدها نتیجه اش رو می بینی ! اما من فقط میخندیدم و می گفتم چیزیم نمیشه
و دیشب............
به بیمارستانی رفتم که بیمارستان نبود. جز یک آمپول و 2-3 تا قرص چیزی برای معالجه من نبود. خنگی و خستگی از سر و روی دکترها می بارید
الان کمی بهترم. اما هرچی فکر می کنم ، احتمال نمیدم که حال واحوال دیشبم به صبحانه نخوردن ربطی داشته باشه !

بله. و بعد از ظهرش وقتي خواستم ويستا رو نصب كنم اين سيستم تازه وارد روشن نشد ..
و حالا پس از گذشت 4 روز اين سيستم در تعميرگاه مي باشد و بايد يكي از قطعات سوخته آن تعويض شود.
و امروز هم به خرابكار بودن خود پي بردم چون......
چون سيستم قبلي رو هم به همون تروجان آلوده كردم
خدا بخير كنه اين يكي چيزيش نشه
چه غمگینانه می گریی
که یاد انگیز نرم ریز باران
بر غریب ترین گذرگاه کوهساران است
در آسمانه چشمت
تلالو اشک ها
در آمیزش با سرخی پلک های بر آماسیده
رنگین کمانی است
که در گاهواره آن
دل را به تسلا نشانده ای
بی « یاران » اما
ابرهای سینه ات نخواهد گشود
ای من !
بگری !
بی « آنان» چه غمگینانه می گریی !
گاهی به این فکر میکنم که آیا تو میدونی من همیشه به تو فکر میکنم ؟ یه موقع هایی به خودم میخندم و دوست دارم یه مداد قرمز بردارم و فکرمو خط خطی کنم.
واقعا چی میشد اگه می فهمیدی دارم به چی فکر میکنم ؟! به فکرم میخندیدی ؟ مسخره میکردی ؟ عصبانی یا ناراحت می شدی؟ یا بی تفاوت
من الان دارم به این فکر می کنم که چرا همیشه فکرای من مثل یه پرنده پر در میاره و پرواز می کنه و به همه جا میره !
آیا می دونی من الان دارم به تو فکر میکنم ؟
| Design By : Night Skin |

