تبليغاتX
نـــفـــس پایــــیــــز


نـــفـــس پایــــیــــز

شبای بی ستاره





















چقدر این تبلیغ بانک مسکن جوانان رو دوست دارم. همون بچه ایی که تموم غذاهای بشقابش رو تو صورت پدرش میپاشه ! و در آخر دستمال رو بر میداره و صورت پدر رو پاک می کنه !
من عاشق این تبلیغم و با دیدنش بی اراده لبخند می زنم !

نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 5:11 توسط زهرا Pink| |

چی می شد اگه واقعا می تونستم مثل این دختره ٬ بی خیال و بی خیال و ریلکس روی چمنا دراز بکشم و سیگار بکشم و به هیچی فکر نکنم ؟

چرا همش باید ذهنم و فکرم  مشغول  و اعصابم خرد باشه  ؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 1:58 توسط زهرا Pink| |

دلم براي دريا و نشستن روي شن ها و چشم دوختن به موجها لك زده !
مي دوني چند وقته دريا رو نديدم ؟

بارو كردني نيست ! به غير از اون 2 روزي كه 2 سال پيش به بابلسر رفته بوديم ، حدود 10 ساله كه رنگ شمال و دريا رو نديدم ! اون همه جنگل هاي سرسبز و كلبه هاي چوبي ! اون همه كلاه هاي حصيري كه از مغازه ها آويزونن ! ......
حسرت خيلي ها رو ميخورم ! حسرت خيلي هايي كه ماهي چندبار به شمال ميرن

دلم براي دريا ، طبيعت مورد علاقه اي من ، چيزي كه خيلي عاشقشم ، به شدت پوسيده !

چشمامو مي بندم !
غرق رويا ميشم

صداي امواج دريا به گوشم ميرسه
شن ها و ماسه هاي پر از صدف رو تصور مي كنم
به 10 سال پيش به زماني كه بچه بودم و كنار دريا تموم صدف ها رو جمع ميكردم ، ميرم !
اون كيسه هايي كه پر بودن از صدف و دستايي شن آلوده با تن و موهايي خيس !

چه دوراني بود ! دوراني كه با خاله خدا بيامرزم به اون سفر رفته بوديم
و حالا پس از گذشت چندين سال ، دلم براي يك دريا و يك دانه صدف تنگ تنگ است ! و بعيد ميدونم يك روز تنهاي تنها كنار اون بشينم و با دريا حرف بزنم !


http://i38.tinypic.com/2elr041.jpg

نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 23:36 توسط زهرا Pink| |

از اين همه كامنت هاي تبليغاتي و...خسته ام...خسته شدم از بس بهم گفتن :
به منم سر بزن
با تبادل لينك موافقق
وبلاگ قشنگ و با حالي داري
و هزار تا كامنت مسخره ديگه

----------------------------------------------

گاهي وقتا دوستان ، آشنايان ، فاميلها با من شوخي هاي قشنگي مي كنن ! شوخي هاي كه گاه مي بيني يكي از آرزوهاته !

تو دلت ميگي كاش اين شوخي قشنگ يه روز جدي بشه ! جدي جدي !
ديشب يكي از دوستان يه شوخيه قشنگي باهام كرد. اولش نفميدم شوخيه ولي بعدش كم كم متوجه شدم

همش دارم خدا خدا ميكنم جدي بشه !
نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 0:55 توسط زهرا Pink| |

حیف که اون روزای خوب خیلی زود تموم شدن       

با یه چشم به هم زدن همشون ویرون شدن


آهنگي كه الان دارم گوش مي كنم و مطابق با حال و روز من است
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 5:55 توسط زهرا Pink| |

خيلي گناهكارم كه بخوام روزه بگيرم...خيلي گناهكارم كه بخوام نماز بخونم...حيف لحظات ملكوتي سحر و افطار نيست كه من ، منه گناهكار پاي اين سفره ها بشينم ؟ حرومه اگه تو اين ماه  پا تو خونه كسي بذارم.. حرومه اگه افطاري كسي رو بخورم... !
اصلا روزه گرفتن به من نمياد ! و اگر هم بگيرم خدا قبول نميكنه

دخترك سياه تو رو چه به اين كارا !
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 4:5 توسط زهرا Pink| |

دیروز به جایی رفتم که برای من همه جاش خاطره بود...خاطرات دو ماه پیش منو زنده کرد ..غرق  در مرور کردن خاطره ی اون روز بودم ...اونقدر فکر و ذهن و خیالم مشغول بود که نمی فهمیدم اطرافم چه میگذره...زمان به سرعت میگذشت و من همچنان در مرور کردن خاطرات دو ماه پیش بودم

میرداماد - ایستگاه مترو - صندلی کنار باجه بلیط فروشی - پل هوایی - کوچه روزنامه اطلاعات - تاکسی - ساختمان اسکان - پاساز پایتخت

تموم اینا خاطراتم بود که دیروز همش زنده شد !


نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 1:16 توسط زهرا Pink| |

جمعه هفته پیش دم ورزشگاه شیروی منتظر کسی ایستاده بودم و مشغول صحبت با نگهبان اونجا بودم که دو تا مرد که مشخص بود خارجی هستن به کنار نگهبان اومدن و ازش یه سوال پرسیدن. نگهبان هم که پیدا بود کاملا بی سواد تشریف دارن نتونست پاسخ درستی به اونا بده ! خارجی ها همون سوال رو ازمن پرسیدن :
Exchange ....exchange money
و با انگشتان دست علامت پول رو نشون میدادن. من میدونستم که معنی money چیه ! اما معنی Exchange رو نمیدونستم. خجالت کشیدم . می خواستم یک جوری کلاس بذارم  و  به همه ی کسانی که داشتن ما رو تماشا میکردن بفهمونم که منم انگلیسی بلدم و می فهمم . اما ....
خارجی ها با  گفتن یک Thank you راهشون رو کشیدن و رفتن و من یهو یاد دیکشنری موبایلم افتادم . سریع موبایلم رو در اوردم تا معنی Exchange رو پیدا کنم :

معاوضه ، مبادله ، تبادل ، رد و بدل ارز ، جای معاملات ارزی و سهامی ، بورس و.......

خدای من !
اونا به دنبال جایی بودن که پولاشون رو به ایرانی تبدیل کنن و شایدم برای کار دیگه . و یا همون صرافی !

باید بهشون می گفتم : تشریف ببرید خیابون جمهوری ! Street Jomhoori

تا اومدم اونا رو راهنمایی کنم دیگه دیر شده بود. اونا از خیابون رد شدن و داخل یه کوچه شدن !

نگهبان ورزشگاه ازم پرسید :

مگه تو دانشجو نیستی ؟ چطور متوجه نشدی که اونا چی میگن ؟

و من چه جوابی داشتم که بدم ؟

خجالت کشیدم از خودم !

و حالا می فهمم که یادگیری زبان انگلیسی چقدر مهم و ضروریه

 و این بیگانگان در مورد من چه فکری می کنن ؟


و من این روزها به زبان انگلیسی خیلی علاقه نشان میدهم 
نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 1:42 توسط زهرا Pink| |

مامان جونم تولدت مبارک ! ایشالله 150 ساله بشی. ایشالله همیشه سایه ات بالای سر منو فائزه باشه !
ایشالله درد و بلات بخوره تو سر اون خاله ها !

تولدت مبارک

http://i35.tinypic.com/1547s75.jpg
نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 1:23 توسط زهرا Pink| |

شهریور شد . و تا ۳ روز دیگه تولدمامان جانه !  دارم به این فکر میکنم که چه هدیه ایی براش بخرم. خودشون که میگن : تو فقط دختر خوبی باش و لجبازی نکن ٬ این خودش هدیه ست. واقعا بهترین هدیه برای مادر چیه ؟ ۳ روز بیشتر وقت ندارم و هرچی فکر میکنم هیچی به ذهنم نمیرسه . آخر مجبور میشم به جای هدیه ٬ هی به مامانم بگم چشم ٬ چشم ٬ چشم :دی

 

نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 1:49 توسط زهرا Pink| |


Design By : Night Skin