تبليغاتX
یادداشت های صورتی
يادداشت هاي صورتي
شباي بي ستاره

از انقلاب تا آزادی

از هفت تیر تا ولیعصر

فکر کنم 7-8 کیلویی باید کم کرده باشم ...

خدا خیرشون بده با این راهپیمایی ها ، ما رو به  یاده ورزش و پیاده روی و تناسب اندام انداختن :دی

___________________________________

_ماهواره تصاویر راهپیمایی های اخیر رو نشون میده و من عین جغد ، مردم رو با دقت نگاه می کنم تا خودم رو پیدا کنم !

+ نوشته شده در 2:42 توسط زهرا Pink.
جمعه بیست و دوم خرداد 1388
خرداد 86 این وبلاگ ساخته شد.وبلاگی بود برای نوشتن شعرها و نثرهای عاشقانه. که بعد از مدتی فهمیدم که کسی به این جور وبلاگها اهمیت نمیده و نوشتن شعر و نثر و چرت های عاشقانه مساویست با صفر...کم کم تغییر روش دادم و سعی کردم از خودم بنویسم. از فکرهایم و سلیقه و علایقم. از  لذت بخشها و برعکس ، آزار دهنده ها !سال 87 برای این وبلاگ سال خوبی بود...یک دوست خوب ، هر روز به این وبلاگ سر می زد و کامنت می گذاشت. کامنت هاش همیشه به دل می چسبید...آسانسور در تموم کامنت دونی ها روشن شده بود و چه لذتی می بردم. در 22 خرداد87 و پست "تولدت مبارک"، از اون دوست تشکر کردم. بعد از مدتی شبهای بی ستاره ، واقعا بی ستاره شد و همه آسانسور ها خاموش. و آن دوست وبلاگ ما رو فراموش کرد و رفت. اکنون بعد از گذشت یک سال حسرت گذشته رو میخورم و برای بالا بردن کامنت دونی ها و پیدا کردن دوستان خوب ، تو وبلاگهای بلاگفا ول می گردم.

سه سالگی این وبلاگ مبارک !

خوشحالم که عمر وبلاگ نویسی ام  داره بالا میره !

+ نوشته شده در 16:9 توسط زهرا Pink.
چهارشنبه بیستم خرداد 1388
اولین بار است که از یک شخصیت س ی ا س ی دفاع میکنم.من هم ربان سبز به دور دستم بستم اما خوب میدانم که بی فایده است و من اجازه ندارم رای بدم (!) چراش بماند. یک دلیل خصوصیست ! به خاطر یک سری مسائلی که ناخواسته از زمان به دنیا آمدنم با من همراه بوده و اجبارا باید تحمل کنم و به خاطر آن اجازه هرگونه شرکت در فعالیت های اجتماعی را ندارم. نه فقط انتخابات...من نه می توانم به دانشگاه بروم. نه می توانم گواهینامه بگیرم. نه میتوانم.......میدانم براتون سواله و می پرسید چرا ! فقط قسمتی از جوابم رو می گویم..."شناسنامه ندارم" به دلایلی !رنج و عذاب می کشم که هیچ کاری نمی توانم انجام دهم..مطمئنا روز جمعه به من می گویند بدون شناسنامه حق شرکت در انتخابات رو نداری پس هری ! 3 سال است می توانم شناسنامه دار شوم. اما اقدام نمیشود...سه سال است تصمیم به تغییرنام گرفته ام ، اما نام مورد نظر و برازنده من پیدا نمیشود. هرچی اسم انتخاب می کنم همه مسخره میکنن !حالا از این مسائل بگذریم...این ربان سبز دور دست من فقط نشانه همرنگ جماعت بودن است. فقط نشانه سادات بودن و هم فامیلی بودن من با میرحسین است. فقط یک حمایت خالی و بی عمل ...من هم میخوام رای بدم..من هم دل دارم ..نگویید نمیشه !
+ نوشته شده در 2:16 توسط زهرا Pink.
یکشنبه هفدهم خرداد 1388
خواب و خوراکم شده تراوین..صبحها تو حالت خواب و بیداری به تراوین فکر می کنم و خودم رو به زور بیدار می کنم که بیام به دهکده هام سر بزنم و منابع رو ارتقا بدم

لاگین می کنم اما با ترس و دلهره از اینکه باز کدوم بیکاری به من بیچاره حمله کرده...نیرو می سازم تا من به دیگران حمله کنم. تموم تلاش ها و حمله های من ، برای افزاش منابعه !

Sims رو به کلی فراموش کردم.این اینترنت منو از سیمز دور کرده....مخصوصا حالا که Sims 3 هم وارد بازار شده و شدیدا تو فکر خریدش هستم

پ.ن : این وبلاگ تا چند روز دیگر وارد 3 سالگی خواهد شد

پ.ن 2 :  در پستهای بعدی  Sims 3 رو با امکانات جدیدش معرفی می کنم

+ نوشته شده در 21:4 توسط زهرا Pink.
چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388
از جلوی مغازه کارت فروشی رد میشدم که چشمم به این کارت افتاد. خیلی جالبه...


+ نوشته شده در 18:42 توسط زهرا Pink.
یکشنبه دهم خرداد 1388
انگار همین دیروز صبح بود که مامان دردش گرفت ....انگار همین دیروز بود که من کلاس اول بودم و اون به دنیا اومد...انگار همین دیروز بود که من و مامانم داشتیم بهش نشستن رو یاد می دادیم. انگار همین دیروز بود که من تاتی تاتیش می کردم ...انگار همین دیروز بود که هفت سالگیش رو دیدیم و رفت به کلاس اول....آلبوم عکس دوران ابتداییش هنوز هست. از اول تا پنجم..به سرعت باد گذشت. وارد راهنمایی شد...جوشهای صورتش در اومد. رشد کردنش رو احساس کردیم..دوسال هم گذشت..همزمان با تغییر مکان ما وارد سوم راهنمایی شد...اون کوچولویی که دیروز به دنیا اومد حالا وارد دورانی شده که هم داره انگلیسی یاد میگیره و هم درس ریاضیش وارد معادلات و جبر و اینا میشه...باورم نمیشه خواهر فنچ 14 ساله من امسال به دبیرستان میره و وارد مقطعی میشه که خواهر بزرگترش یک اشتباه کرد و.........خدای من ! فائزه به من رسید !
+ نوشته شده در 16:21 توسط زهرا Pink.

چه زیباست وقتی که تو خوابت لبخند میزنی و احساس میکنی که دوست نداری بیدار بشی!


+ نوشته شده در 22:48 توسط زهرا Pink.
یکشنبه سوم خرداد 1388
من چه دارم که تو را درخور ؟.... هیچ !
من چه دارم که سزاوار تو ؟ ... هیچ !
چه امید عبثی ....
تو به اندازه تنهایی من خوشبختی ...
من به اندازه زیبائی تو غمگینم ...
تو چه داری ؟ هیچ !
تو چه کم داری ؟ هیچ 


+ نوشته شده در 20:37 توسط زهرا Pink.
جمعه یکم خرداد 1388
بعد از مدتها ، و از روی دلتنگی و حال گرفته و به اضافه کمی سردرد آهنگی رو گوش دادم که نمیدانم چرا مرا به فکر واداشت...البته این آهنگ در همان روزهای اولی که شنیده شد ، روی خیلی ها تاثیرگذار بود و  یک بیت از این آهنگ: «هفتاد سال عبادت..یک شب به باد می ره »  همه رو تو فکر  فرو برد.

و الان دم غروب ، شدید دلتنگ و نگران کسی هستم..کسی که حس می کنم از من دلگیر است. از من ناراحت است..این آهنگ میوه ممنوعه خواجه امیری مرا به یاد خدا انداخت...یک تلنگر به من زد  که از دنیای اینترنت و بازی تراوین و کلوب و فیس بوک و.... جدا شو .. و بیشتر به خدایت فکرکن....

این آهنگ دقایقی پیش منو متحول کرد...شاید خیلی دیر...اما میدانم که برای فکر کردن به خدا هیچ وقت دیر نیست....به دنبال یک لحظه تنهایی برای دعا هستم...برای درد و دل کردن با خدایم...برای گفتن از آنچه که فقط خدایم می داند و بس !

به دنبال یک لحظه تنهایی برای اشک ریختن از ته دل هستم..

خدایا مرا ببخش...خیلی از تو دور شدم !

خدایا ... گرفتاری و مشکل آن شخص مورد علاقه منو حل کن !


http://solitudewanderers.persiangig.ir/image/Akharin%20Khatte%20Taraneam.jpg

+ نوشته شده در 20:6 توسط زهرا Pink.