تبليغاتX
نـــفـــس پایــــیــــز

شبای بی ستاره

کلاس درس بزرگسلان زن :

1- نوشتن آموزش آشپزی در ته دفتر ریاضی

2- حرف زدن و غیبت کردن پشت سر فک و فامیل  

3- تعریف و تمجید کردن از شوهر و فرزندان ~~>

4- تبدیل شدن کلاس درس به آرایشگاه = بند انداختن صورت 

5- دوا و درمون کردن مریض ها = اینو بخور ، اونو نخور و....

6- آدرس دادن و کوروکی کشیدن مغازه ها و آرایشگرها

7- صحبت در مورد رنگ مو و آرایش

8- غرغر و ایراد گرفتن از معلم ها و بهونه اوردن : شست و شو ، پخت و پز و بچه و شوهر داری !

9- باز شدن سفره دل مادر شوهر ها

10 و هرچیزی غیر از درس و مشق   

+ تاريخ دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 19:19 نويسنده زهرا Pink |
http://sweetkiss.persiangig.com/image/Kiss/Drink_Me_by_BlackLillyFlower(www.sweetkiss.coo.ir).jpg


به خاطر من

به خاطر دوست داشتن من

اشک در چشمانت جمع شد

و احساس کردم در برابر تو هیچم و احساسی که قابل وصف نیست

من فقط تونستم احساسم رو با پاک کردن اون اشک و بوسیدنش ، نشان دهم..

دوستت دارم..!

+ تاريخ پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 22:12 نويسنده زهرا Pink
دیروز شنبه اولین جلسه کلاسم رو رفتم..دو زنگ اول ریاضی رو سعی می کردم بچه خوبی باشم و خوب به درس گوش کنم..مسئله های کتاب رو جلوتر از بقیه تند تند حل می کردم مثلا میخواستم زرنگ باشم..طبق گفته خانوم معلم جان ریاضی رو تا دوماه دیگه تموم خواهیم کرد والبته من 4 درس رو تا ترم اول پاس کرده و باید چند درس دیگه رو بردارم .... دیروز زنگ شیمی فوق العاده خوش گذشت. معلمی بسیار بسیار صمیمی و شوخ و راحت که با لحظه ورودش مقنعشو در اورد. (و من چقدر خوشم میاد از این جور دبیرا) و بین درس آنقدر خندیدم که نفهمیدم ساعت کی 6 شد و همگی از کلاس ریختیم بیرون...

....21 سال پیش (19 مهر 1367) ساعت یه ربع به 12 ظهر ، دختری تپل مپل با وزن 2.750 پا به دنیای خاکی گذاشت و پدربزرگش نامش رو زهرا نهاد که بعدها این نوزاد از این اسم استقبال خوبی نکرد و درصدد تغییر آن بر آمد

تولدم مبارک !  


از تموم دوستان گلم که در کامنت دونی این وبلاگ تولدم رو تبریک گفتن ، یک دنیا سپاسگذار و ممنونم

+ تاريخ یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 7:37 نويسنده زهرا Pink |
خوشحالیم..بلاخره اینجانب پس از ماهها ، روزها و هفته ها انتظار در مدرسه ثبت نامیدم و از شنبه از ساعت 2 تا 6 سرکلاس سبز می شوم :دی ..همه چی تکمیل شد..فعلا در مرحله مخ زنی و شست و شوی مغز پدرجان می باشیم که تا آخر همین هفته مبلغ 105.800 تومن رو به حساب مدرسه واریز نماید :دی ...خواستن ما به توانستن رسید...درس وامتحانات من که شروع بشه ، مصرف اینترنت و دانلودهای من کمتر...حالا علم بهتر است یا اینترنت ؟:دی

پ.ن : عدد 7 در پست قبل بسیار اعجاب انگیزه :

1- ارسال اون پست پس از 7 روز

2 - هفت روز باقی مانده به......(البته الان 5 روز مونده)

3- هفت کامنت 

+ تاريخ سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 0:20 نويسنده زهرا Pink |
اوه...تا حالا مدت به روز شدنم اینقدر طول نکشیده بود...و حتی خیلی وقته به وبلاگهای دوستان سر نمی زنم...اما چه کنم حوصله ایی نیست..این چند روزه درگیرم ، مشغولم ، خرابم ، مریضم ، وقت ندارم و کلا قاطی ام...ورود یک شخص به زندگی ام و دوستی با او دستخوش تغییرات مهمی در زندگی من شده..از جمله خوابم..که داره تنظیم میشه و لحظات خوب و آرامش گم شده ایی که مدتیست با او احساس میکنم.. بگذریم..اومدم یه چند کلمه چرت و پرت نوشتم که مثلا وبلاگم به روز شده باشه..بعداز زدن این پست یکی یکی به دوستان سر می زنم..

A : از طنز مسافران به شدت متنفرم ..هیچی جز لوس بازی و مسخره بازی نداره

B : سریال دلنوازان قشنگه...از اون پسره  بهزاد (شاهرخ استخری ) و سیاوش خیرابی خوشمان می آید :دی

C : چه خبر ؟ هنوز 12 روز نگذشته ، امتحانات و درس پرسیدنها شروع شد که ..

D : اگه قراره یه چیز خوبی گیرت بیاد فعلا به کسی نگو...اگه بگی ممکنه کنسل بشه و به دست نیاریش..درست مثل اون گوشی N81 که قرار بود بیاد تو دست من کم شانس !

C : هفت روز دیگه به...........باقیست !

+ تاريخ یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 16:40 نويسنده زهرا Pink |
پیش به سمت بالا..از همون اولش هم تشنه بودم ، پس اول بسم ا...یک عدد آب معدنی تهیه فرمودیم..نوشیدیم و جیگرمان حال اومد حسابی دوباره پیش به سمت بالا...آب معدنی تو کیفم سنگینی می کرد و تو دلم به خودم فحش میدادم که چرا این کیف رو با خودم بردم و مثل بقیه کوله پشتی نبردم  همون طور هم که اون می گفت :دی..ادامه میدهیم...چیزی نگذشته به هن هن و نفس نفس می افتیم و هر 5 دقیقه یک بار غش می کنیم  ..با اون کفشهایی که من پوشیده بودم جای تعجب نبود که خسته میشم و با اون شرایطی که من داشتم قرار بود تا پلنگچال پیش برویم..منم ساده و یابو فکر می کردم زیاد راهی نیست...هرچی جلوتر می رفتیم منم هی غر می زدم که پس کی می رسیم. اونم هی می گفت : یه ربع دیگه..نیم ساعت دیگه...و عجیب اینه که وقتی نیم ساعت دیگه میشد بازم نمی رسیدیم ..منم خسته و همچنان هن هن کنان..هر 2 دقیقه یک بار استوپ می کردیم و من می شستم روی یک سنگ و نفسی تازه می کردم فکر کنم یک ساعت بعد با اصرار من یک جایی توقف کردیم و نشستیم به خوردن و کشیدن و دیدن و  انرژیمان برگشت سرجاش و د بدو به طرف بالا...هرچی بالاتر ، غر غر من بیشتر ..آخه مگه می رسیدیم....از هرکی هم می پرسیدیم تا پلنگچال چقدر راه مونده یه جوابی میداد..کنار رودخونه ایی نشستیم و آب بازی.. سنگ می نداختیم و شاتالاپ صدایی که میداد و آب می پاشیدم و  قش قش خنده بالاتر رفتیم. نم نم بارون شروع شد...هرچی بالاتر می رفتیم بارون بیشتر میشد..تا جایی که بارون شدید و مجبور به توقف مجدد شدیم...هوا سرد شد و من شروع کردم به رقص بندری دی دی دی دی می لرزیدم از سرما...رو تخته ایی نشستیم که زیرش ارتفاع بود و من نگاه که می کردم می مردم از ترس...عجب لحظه ایی بود...ترس از ارتفاع یک طرف....ترس از رعد و برق و لرزیدن از سرما...صدای رعد و برق که بلند میشد ترس منم بیشتر ...باید اشهدم رو می خوندم..همون موقع بود که می ترسیدم تخته بشکنه و پرت بشم تو دره   آیییییییییییی...تو اون سرما و بارون ما 2 تا رانی خنک می خوردیم ....خلاصه اون لحظه یا می لرزیدم یا میترسیدم و یا می خندیدم...

ولی شانس اوردمااااا. اگه بارون نمی گرفت من به زور و اجبار باید پلنگچال رو می فتحیدم و باید با کفشای عروسکی ام تا اونجا می رفتم.....البته فقط یک ایستگاه دیگه مونده بود...که اون یک ایستگاه با اون شرایط که داشتیم برای من 100 تا ایستگاه بود...خلاصه به لطف بارون به طرف پایین سر خوردیم که سرپایینی کاملا راحت تر بود و خیلی زودتر رسیدیم.. بارون هنوز قطع نشده بود که یه جایی بسیااااااار بسیار عالی برای نشستن پیدا کردیم..که تا همیشه به یادمون می مونه. زیر یک غار نشستیم و هرکی رد می شد رو می نگرستیم...زیر غار ، بگو و بخند و  عجب حالی داد...موهامون خیس و بهم ریخته..به خودمون می خندیدم...اون همه زحمت من از کشیدن اتوی مو تبدیل شد به موی فرفری و پیچیده..و شالی چروکیده..نیم ساعتی شاد و به یادموندنی زیر غار بودیم و بعد به همونجایی که خوردیم و ....:دی برگشتیم و آش و تخم مرغ میل نمودیم...عجب آشی بود...پر از رشته ، وایییییییییی...تخم مرغ رو بگو...لیمو ترش هم که هرچی می چلوندم در نمیومد لامسب...خلاصه ناهاری بود مشتی ! چسبید حسابی...جاتون خالی بود زیاد...البته تو تخته های دیگه.. نه پیش ما  

آخرش هم که پای من بیچاره تاول زد...اینو بی خیال...خوشحالیدم از اینکه پشت تلفن با خبر شدم استقلال 5 گل به ابومسلم زده   

+ تاريخ شنبه چهارم مهر 1388ساعت 23:2 نويسنده زهرا Pink |
A +  با دست کاری در کدهای بلاگفا و جایگزینی چند کد موفق شدیم قالب مورد نظر خود را به زور بچپونیم تو دهن بلاگفا :دی...منتها اینددفعه یه مشکل دیگه پیش اومده..کامنت ها که باز میشن یه Tab جدید در فایرفاکس باز میشه 

B حس خوبی به ادم دست میده وقتی با خبر میشه 2 تا از عمه هاش بعد از 30 سال با هم آشتی کردن   

C در حال حاضر و الان که دارم این پست رو می تایپم ضربان قلب من تند می زنه...می خواد آروم بزنه ..نه دیگه نمیتونه........:دی   

D ای دوست  ، یکی از مجسمه هایی که به من هدیه دادی (پسره) از بالای آینه ام افتاد و شکست..بیچاره دختره...تنها موند

E تنها 3 ساعت دیگه باید عازم بشم به سمت تجریش    

F اول مهر شد و بازدیدکننده ها و کامنت های وبلاگم کمتر    

G هفده روز دیگه به..........باقیست 

H خدا منو شفا بده ! 
  

+ تاريخ پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 5:24 نويسنده زهرا Pink |