تبليغاتX
یادداشت های صورتی
يادداشت هاي صورتي
شباي بي ستاره
جمعه دوازدهم تیر 1388

انگار یه قفل یا چسب زدن به دهنم که هیچی نگم..تا باز کنم که یه چیزی بگم دوباره بسته میشه !

شاید علتش این باشه که از همون بچگی یادم دادن که ساکت باشم...هرجا رفتم هی گفتن : هیس ! ساکت باش ! ......تو مدرسه و کلاس حرف می زدیم ، هی می گفتن ساکت . هرکی حرف بزنه از انضباطش کم میکنیم. و یه منفی می ذاشتن جلوی  اسممون ! ...تو مهمونی ها و مجالس یه ذره حرف می زدیم میگفتن. چی می گی ؟   حالا وقت حرف زدنه ؟ یا اینکه می گفتن : چیشششش. چه ربطی داشت....انگار یه چیزی سنگین می افتاد رو سرم و حالم رو می گرفت !

نتایجش این شد...اونقدر بهم گفتن : هیس . حرف نزن. که حالا کم حرف شدم....دیگه واسه بحث ها و موضوعات نظری ندارم که بدم ! ...دوستان گلایه می کنن که حرف بزن ! اما واقعا نمیتونم....دست خودمم نیست ! دهنم رو از چند سال پیش بستن !

گاهی هم به این نتیجه می رسم که کم حرف بودن من باعث میشه که حرفی نزنم کسی از دست من ناراحت بشه. اگرچه بعضی وقتا بدون فکر و از روی سادگی یه چیزی می گم...

+ نوشته شده در 2:6 توسط زهرا Pink.